گاهی دلـــم می خواد یکی ازم اجازه بخواد کــه بیاد تـــو تنهاییم و من اجازه ندم و اون بی تفاوت بــه مخالفتم بیاد تـــو و آروم بغلــم کنه و بگه : مگــه من مردم کــه تـــو تنها بمونی ...
بهتــرین روز زندگـــی من روزیستــــــ که تـــو در میان ناباوری ها می آیی دستـــم را میگیری و آرام زمــزمه میکنی : دوستتــــــ دارم ...
بارانم ببار زمینم را دگرگون کن نگاهم را زیرورو کن آفتاب بتاب طبیعت بنواز عاشقانه ای برای زندگی و زیستن را ازنو جوانه کن برای عشق قاصدکی راهی کن وبرای امید ستارگان شب را روشن کن وبرای رسیدن یا نرسیدن ایستادن یا نشستن دست هایت را راهی آسمان نکن بگذار روحت به پرواز درآید برای احساسی که در توست برای احساسی که هنوز نمی دانی از جنس چیست بگذار روحت آشیان تنت را درود گوید هر روز و هر لحظه صدای باران است که نجوا می کند و چکاوکی است که ایستاده و زمینی است که نظاره می کند رهگذری می رود سواری از دور نشسته بر زین می آید ترانه ای جاریست به تمنای زندگی
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید