$$$$ بوي ياس$$$$


 

سرد است تبی که در تنم افتاده

نام چه کسی از دهنم افتاده ؟

یک روز یقیناًِ خفه ام خواهد کرد

دستی که به دور گردنم افتاده

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: شنبه 11 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

 

غم به هرجا که رود سرزده آید به دلم

چه کنم خانه ی من بر سر راه افتاده!

 

سنجر کاشانی

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: شنبه 11 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود

ابن سیرین را خبر کِن ،خواب شیرین دیده ام!

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: شنبه 11 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

تو رفتی و ندیدی

دل من

پشت سرت

کاسه آبی شد و ریخت...

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: شنبه 11 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

رودی که می خشکد ، در او ســـــودای طغیان نیست
دور از تــو حتــی گریـــه کردن کاری آسان نیست

 دارم بــــه دوری از تــــو عــادت می کنــــــم کم کم
هــر کـس به دردی خــو کند در فکر درمان نیست

 وقتـــی عزیــــزی نـیـسـت تـــا بـــاشد خـــریـــدارت
فرقی میان قصـــر مصــــر و چاه کنـعــــــان نیست

 مانده ست بــــــر دیـــــوار، قاب عکس تــــو هر چند
تنـــــدیسی از آقامحـمـــدخــان بـــه کـــرمان نیست

 خــــوارزم بـــعــــد از حمله ی چنـگیــــز خان حتی
انــــدازه ی من بـعـــدِ دیــــــدار تــــو ،  ویران نیست

 هــمــــواره مـفهـــوم عـنــایت نـیـسـت لــبــخـنــدت
گاهی به غیـر از سیــــل ، دستـــآورد باران نیست

 در بستـــــر سیــــلاب وقتـــی خانــــــه می ســـازی
روزی اگــــــر ویـــــران شود تقصیر طـوفان نیست

 وقتــی کــــه نان کـــــدخدا در دست مــــــیراب است
جایــی بـــرای رحــــم او بـــــر زیـردستـــــان نیست

 راه خـــــودت را کـــج نـکـــن بـــا دیـــدنــــم از دور
آهــــــوی وحشی ، از پلنـگ ، ایـنـسان گـریزان نیست

 می گردی و چشمـم بـــه دنــبــــال تـــو مـی گــــردد
خــورشــید از چشم زمیــــن یک لحظه پنهان نیست

 چشمـم بــــه گیــلاس لبت وقتـــی کــــه می افـــــتــد
دیگــر زبان را جــرأت " لعنت بــه شیـطان " نیست

 تـــــو لطف شیطانــــی بـــه آدم ، سیب گـنــدمگون!
شیــطان همیـشــه در پــی اغــــوای انـــسان نیست

 گـیـــســـو بـیـفشـــان بـیــــد نـامجنــون من در باد
بــی گــــرده افـشـانــــی گـلـی پابنـــد گلـــدان نیـست

 شایـد جنـــون ، زیبـــاتــــرین عــــقـــل جهـــــان باشد
هـــــر کـــس که دیـوانه ست، الزاماً پریشان نیست

 هــــــر چــــــند خامـــوشـم ولـی هــرگـــز مپنـــــداری
آتـشـفشان خفـتــــــه دیـگــــر فکـــــر طــغیــان نیست

 من عـاشـقـــــم حـتــی اگــــر شــاعــــر نـــمی بــــودم
امــــا بـــدون عـشـق ، شـاعــــر بــــودن آسان نیست

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: شنبه 11 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

لبهای تو شیرین و سخنهای تو قند است

ای قند و عسل قیمت یک بوس تو چند است؟!

 

چشمان تو که قهوه ترک است چه گیراست

دل می دهد ومی برد و در زدو بند است

 

از قصه ی مویت چه بگویم ، شب یلداست

کوتاه نکن قصه ما را ،  که بلند است

 

درجنگ من و لشگر مژگان سیاهت

انصاف بده لشگر ما چند به چند است؟!!

 

 

«  محمدرضا نوری زاده »

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: شنبه 11 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

تزریق میکنم بدنت را به روح شهر

تا آسمان خانه به اندازه سِر شود

باید مرا بغل بکنی سمتِ کشورت

یک روز قبل از اینکه زمین منفجر شود

 

بانوی عطسه های زمین در زمان ِصفر

بازار قتل هر چه ستاره ست سکه شد

آتش زدند آینه را بشکه های نفت

این غول در چراغ خودش تکه تکه شد

 

بانوی ورد های پراکنده در اتاق

آغوش باز پنجره ها رنگ ِ غم شدند

صدها کتاب شعر سرودم برای تو

اما تمام فاحشه ها عاشقم شدند

 

با باد می وزد به جنوبی ترین جهت

تصویر رقص سوتینت روی بند رخت

در خواب من زنی رحمش را برید و بعد

اعدام کرده بود خودش را درون تخت

 

بانوی اکتشاف فراورده های نفت

بانوی واژگانه ی فرهنگِ بی لغت

بانوی پاچه پاره ی ژولیده در اتاق

بانوی سرسپرده به مردان سگ صفت

 

من فرض میکنم پسری نا خلف شدم

مامای قصه های لبا لب از اقتباس

جریان فکرهای موازی به سمت توست

شیطانِ چشم دوخته بر کوچه ،  از تراس

 

گردن بزن مرا بنشین بر سریرِ خون

بانوی مو کلاغی ِعفریته های دهر

من سالهاست رقص مریدانه میکنم

با شوهرت میان عذب خانه های شهر

 

در من حلول کن به سقوط فرشتگان

از کوه طور و مادر موسای عامری

تحریف کن مرا به خداوندی زبور

انجیل از روایت عیسای ناصری

 

بانوی دم کشیدن ِ شب های استرس

الیاف زمهریرِ فرو رفته در تنور

ای در اتاق گیجِ قرنطینه گم شده

متن پیام دخترِ سیاره های نور

 

تشکیل پارلمان مگس در زباله و ...

سیگار مرد ِ گم شده در ازدحام سطل

سرگیجه ی عفونت ِروح جنازه و ...

بانوی خوب ِ وسوسه در ارتکاب قتل

 

آقای سرنوشتِ رقم خورده در کتاب

بانوی کرم خوردگیِ انبه های کال

افسار من به دست خدایان ِ وحشت است

من جبر می کشم که بیافتم به احتمال

 

یک روز قبل از اینکه زمین منفجر شود

عریان بشو مقابل چشمان هیز من

کاری بکن که فاصله ها جا بجا شوند

بانوی عاشقانه ی معنا گریز ِ من

 

 

"رئوف دلفی"

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: شنبه 11 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

دوباره پرشده از عطر گیسویت شبستانم

دوباره عطر گیسویت،چقدر امشب پریشانم

 

کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن

به قدری که نفس تازه کنم ، خیلی نمی مانم

 

کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه ، یا شاید

درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم

 

رها ، بی شیله پیله ، روستایی ، ساده ی ساده

دوبیتی های "باباطاهرم" ، عریان عریانم

 

شبی می خواستم شعری بگویم ، ناگهان در باد

صدای حملهء چنگیز خان آمد... نمی دانم _

 

چه شد اما زمین خوردم ، میان خاک و خون دیدم

درآتش خانه ام می سوخت  ، گفتم آه ... دیوانم

 

چنان باخاک یکسان کرد از تبریز تا بم را

زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم...

 

فراوان داغ‌دیدن‌ها، به مسلخ سر بریدن‌ها

حجاب از سر کشیدن‌ها، از این غم‌ها فراوانم

 

شمال و درد "کوچک‌خان"، جنوب و زخم "دلواری"

به سینه داغدار کشته ی  حمام کاشانم

 

سکوت من پر از فریاد، یعنی جامع اضداد

منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

 

من آن خاکم، که همواره در اوج آسمان هستم

پر از "عباس بابایی"، پر از "عباس دورانم"

 

گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان

که تهران‌تر شود تهران، من آبادان ویرانم

 

صلاة ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان

تورا لب تشنه‌ایم از جان، کمی باران بنوشانم

 

سراغت را من از عیسی گرفتم، باز کن در را

منم من "روزبه" اما، پس از این با تو "سلمانم"

 

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد

از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

 

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم

که من یک شاعر درباری ام، مداح سلطانم

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: شنبه 11 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم 

تصویر هزار آینه حیرانی خویشم 

 

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه

هر بار پشیمان ،  ز پشیمانی خویشم

 

عالم همه هرچند که زندان من و توست 

از این همه آزادم و زندانی خویشم

 

تا در خم آن گیسوی آشفته زدم دست

چون خاطر خود جمع پریشانی خویشم

 

فردایی اگر باشد باز از پی امروز 

شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم .....

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: شنبه 11 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

مثل تو هرکس آشنایی در سفر دارد

مانند من، مانند من چشمی به در دارد

 

در سربزیری حاجتی دارد که می‌خواهد

روی زمین تا تکّه نانی دید بردارد

 

اشکی‌ست اشک او که می‌گویند یاقوت است

آهی‌ست آه او که می‌گویند اثر دارد

 

من اشک‌هایی داشتم، تنها خودم دیدم

شاید فقط آیینه از دردم خبر دارد

 

من بغض‌هایی را فرو بردم که ترسیدم

از رازهای سر‌به‌ مُهری پرده بردارد

 

یک عمر در خود ریختم تنهاییِ خود را

انگار کن کوهی که آتش بر جگر دارد

 

انگار کن آتشفشانی در سرم دارم

روزی مرا بیدار کن اما خطر دارد

 

دلشوره‌ ای دارم، گمانم ماهیِ سرخی

در عمق دریایی به قلّابی نظر دارد ...

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: شنبه 11 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

CopyRight| 2009 , 3792.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران