$$$$ بوي ياس$$$$


دوستانی که از وبلاگ خوشش اموده به اینیستاگرام من هم سرس بزنن

 

ادرس: mahdi_king123

 

منتظرتون هستم

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: دوشنبه 27 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

فیلم جالب از مبحث فشار

 

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: دوشنبه 27 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

بر مستی من حد سزاوار زدند

با شک و یقین تهمت بسیار زدند

 

حلاج شدم ولی به کفرم سوگند

دلتنگ تو بودم که مرا دار زدند

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 26 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

با توام آااااای ! پدر سوخته بازی کافی ست

هی خرابم کنی و باز بسازی کافی ست

 

چشم ِ تو کاشف ِ گیرایی ِ صد در صد ِ عشق

زکریـــــــــــا شدن ِ الکل ِ رازی کافی ست

 

شــــــــــاه توتی، بگذار آب شوی در دهنم

هی نگو بر لب ِ من دست درازی کافی ست

 

بیخیال ِ "چه شود" یا "چه شده"، حـــال بده

اینهمه جمله ی ِ مستقبل و ماضی کافی ست

 

سنتی نیست ویــــــــالون، بنشین تار بزن

شانه را آرشـــــه بر مو بنوازی کافی ست

 

هر کــــــــــرانه که دلم را ببری باخت تری

دختر ِ صهیون ! اشغال ِ اراضی کافی ست

 

اسب ِ من ! سرکشی ات خسته ترت خواهد کرد

سعی کن رام شوی یکـــه نتازی، کافی ست

 

برنمی دارم دست از سر ِ تو می فهمی؟

پس نرو یکطرفه خانه ی ِ قاضی کافی ست

 

"شاه" فهمیده قشنگی ِ تو فوق العاده ست

نیست "لازم" که بر این "حکم" بنازی، کافی ست

 

می رسم من به تو و می شکنــــــم قاعده را

حسرت ِ دوری ِ خطــــهای ِ موازی کافی ست

 

واقعی باش بیــــــــــــــا کنج ِ اتاقم بنشین

بعد از این دلخوش ِ دنیای ِ مجازی کافی ست

 

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 26 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

آمدی بی آن غروری که مرا بیچاره کرد!

بی طنین گامهایی که مرا آواره کرد

کو بتی که بی توجه بود ؟ مغرور و سترگ!...

کو کسی که نامه هایم را نخوانده پاره کرد!

قبله را گم کردم و سجاده ام آتش گرفت

تا مرا در تاک گیسوی خودش میخواره کرد

 

آمدی دیر آمدی دیر آمدی دیر آمدی!

آمدی یک بار دیگر بر دلم آتش زدی

 

آمدی ، آرام لم دادی به من ، باران گرفت

عاشقانه عاشقانه ، شعر در من جان گرفت

چشمهایت پشت عینک دودی و پنهان شدند

دستهایت دستهایم را ولی پنهان گرفت

در شیار دور چشمت زندگانی کند بود

ایستادی ، از قیام غربتت طوفان گرفت

 

آمدی دیر آمدی دیر آمدی دیر آمدی!

آمدی یک بار دیگر بر دلم آتش زدی

 

گربه های چشمهایت شیطنت دیگر نداشت

آتش نامرئی چوبی که خاکستر نداشت

سرد بودی هرچه می بوسیدمت يخ مي زدم

مرده ای بودی که هرگز مرگ را باور نداشت

سر به روی شانه ام آرام می خوابید ماه

خواندم از عمق نگاهش عاشقی در سر نداشت

 

آمدی دیر آمدی دیر آمدی دیر آمدی!

آمدی یک بار دیگر بر دلم آتش زدی

 

یادت آمد شاعری در روزگاران داشتی

برف و باران بود... ساعتها مرا می کاشتی

در محله آبرویم را غمت بر باد داد

رد شدی صدبار از آنجا و محل نگذاشتی

لای موهای تو امشب هست رگهای سپید

پرچم صلح خودت را آه دیر افراشتی!

 

آمدی دیر آمدی دیر آمدی دیر آمدی!

آمدی یک بار دیگر بر دلم آتش زدی

 

باورت هرگز نمیشد سنگها عاشق شوند

زیر پایت ذره ذره بی صدا عاشق شوند

گرگها از گریه های گله ای که تاختند

ناگهان در رستگاری برّه را عاشق شوند!

باورت هرگز نمیشد گرگ ها هم الکلی

ساکت و سیگاری و بی اشتها... عاشق شوند!

 

آمدی دیر آمدی دیر آمدی دیر آمدی!

آمدی یک بار دیگر بر دلم آتش زدی

 

خوب یادت هست یا نه ؟! فال حافظ می زدی

گوشه ی گیسوی خود رزهای قرمز می زدی

فال حافظ ، روز وصل دوستداران ... بود و تو

روی لبهای درشتت مهر هرگز می زدی!؟

حرفهایی را که منظورش برو گم شو ست را

محترم با عینک و در قالب تز می زدی؟!

 

آمدی دیر آمدی دیر آمدی دیر آمدی!

آمدی یک بار دیگر بر دلم آتش زدی

 

تو پرنسس بودی و مغرور ، من یک شاه پیر

دختری با کوزه ای تشنه ... / سکوت چاه پیر

مثل خرگوشی گذشتی لاک پشت خسته را

چون که در ذهن تو پایانی ندارد راه پیر!

آمده حالا پس از یک کهکشان سرگشتگی

نیمه شب سوی پلنگی زخم خورده ماه پیر!

 

آمدی دیر آمدی دیر آمدی دیر آمدی!

آمدی یک بار دیگر بر دلم آتش زدی

 

آمدی ای یار ، ای رؤیای دیر و دور من!

آمدی یوسف شوی بر چشمهای کور من؟

چشمهایی را که می دزدیدی اش دیگر ندزد!

آمدی با عینک دودی به روی گور من؟!

موسیقی با دستهای تو مرا تسخیر کرد

دستهایت را ولی بردار از تنبور من!

 

آمدی دیر آمدی دیر آمدی دیر آمدی!

آمدی یک بار دیگر بر دلم آتش زدی


 

 

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 26 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش  

زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول 

زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. 

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت 

دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. 

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، 
 
زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. 

بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که

 به حیات خود ادامه دهند. 

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را 

در چشم های یک زن ندیده است. 

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده

چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید

تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد

که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید

که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید
به رشد خود ادامه دهند

تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی

زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید،

تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم،

ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

 

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...

 

 

آلبرت انشتین

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 26 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند .


فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته .


 شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و

 

شعرهایش بوی آسمان گرفت

 
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و

 

دهانش مزه عشق گرفت .

 

خدا گفت: دیگر تمام شد.


دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.


زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود،

 

 زمین برایش کوچک است

 

و فرشته ای که مزه عشق را بچشد،

 

آسمان برایش تنگ

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 26 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

پا به پای کودکی هایم بیا                  کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن                    باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو          با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر               عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی                    با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان                لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم             در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره  دنیای ما                          قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ                 ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت         خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود      ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر  !             همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست       آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای ؟        مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟         می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟    رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟          آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی شعر باران را بخوان           ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !              کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد            سادگی هایم به سویم باز گرد!

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 26 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

تا که آمد با پریشانی به من لبخند زد 

ساقه ی نیلوفری را لحظه ای پیوند زد

تا که آمد چشم هایش... چشم هایش... چشم ها

تحت تاثیر نگاهش عقلٍ ناقص گند زد !

پایٍ هر قولی ، قراری عشوه ای آمد ، ولی

پایٍ رفتن ها _ گمانم _ مهرٍ یک سوگند زد

خواستم تا زخم هایش را کمی مرهم شوم

یادم آمد چینیٍ دل را نباید بند زد ...

مثل دشمن دوست هم با خنجری زهری به ما

زخم هایی را که رویٍ سینه می مانند زد !

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 26 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

صد بار در را باز کردم باز بستم 

صدها هزاران بار در قلبم شکستم 

دیوانه ام خواندی خدارا شکر کردم 

دیوانه ات بودم , نبودم ؟ باز هستم

 

از من گرفتی لحظه های شادیم را 

بر باد دادی قدرت و آزادیم را 

در سینه ام جایی برای هیچکس نیست 

آتش زدی هر گوشه ی آبادیم را

 

تو التماس چشم هایم را ندیدی ؟

ای کاش می گفتی چطور از من بریدی ؟

هی سنگ پشت سنگ هی آدم به آدم 

من یکنفر بودم چرا لشکر کشیدی ؟

 

من نوحه خوانم ، شاعران را دوست دارم 

می سوزم و آتش فشان را دوست دارم 

منطق ندارد عشق می فهمی عزیزم

من کافرم اما اذان را دوست دارم

 

اقراء تمام شعرهایم را پس از من 

اقراء به یاد لحظه ی غمگین رفتن 

لبیک وقتی که نمی خواهی بمانی 

اقراء بنام کوچکم ، دیوانه ، لطفاً

 

بعد از تو تفسیر هم آغوشی قشنگ است 

خیره شدن بر صفحه ی گوشی قشنگ است 

با احترام و عشق باید گفت عزیزم 

بعد از تو احساس فراموشی قشنگ است

 

بعد از تو حتی آرزو دیگر ندارم 

جز دست خود چیزی به زیر سر ندارم 

یک جای خالی نقطه چین با یک تعجب !

از رفتنت تصویر واضح تر ندارم

 

حوا بیاید خوشه ای دیگر بچیند

این قصه را از گونه ای دیگر بچیند 

پاییز از چشم تو افتادم بماند 

پاییز باید پای من را ور بچیند

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 26 دی 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

صفحه قبل1...4950515253...163صفحه بعد

CopyRight| 2009 , 3792.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران