$$$$ بوي ياس$$$$


از شب ریشه سر چشمه گرفتم، و به گرداب آفتاب ریختم.
بی پروا بودم: دریچه ام را به سنگ گشودم.
مغاک جنبش را زیستم.
هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد:
من ترا زیستم، شتاب دور دست!
رها کردم، تا ریزش نور، شب را بر رفتارم بلغزاند.
بیداری ام سر بسته ماند: من خابگرد راه تماشا بودم.
و همیشه کسی از باغ آمد، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت، و کنار من خوشه راز از دستش لغزید.
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ، من ماندم و همهمه آفتاب.
و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام:
سایه تر شده ام
وسایه وار بر لب روشنی ایستاده ام.
شب می شکافد، لبخند می شکفد، زمین بیدار می شود.
صبح از سفال آسمان می تراود.
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود.

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

باز، از یک نگاه گرم تو یافت، همه ذرات جان من هیجان!
همه تن بودم ای خدا، همه تن، همه جان گشتم ای خدا، همه جان!
چشم تو ــ این سیاه افسونکار ــ بسته با صدفریب راهم را
جز نگاهت پناهگاهم نیست! کز تو پنهان کنم نگاهم را.
چشم تو چشمه ی شراب من است، هر نفس، مست ازین شرابم کن
تشنه ام، تشنه ام. شراب، شراب! می بده، می بده، خرابم کن.
بی تو در این غروب خلوت و کور، من و یاد تو عالمی داریم.
چشمت آیینه دارِ اشک من است، شبچراغی و شبنمی داریم.
بال در بال هم پرستوها، پر کشیده، به آسمان بلند
همه چون عشق ما، به هم لبخند، همه چون جان ما، بهم پیوند.
پیش چشمت خطاست شعرِ قشنگ، چشمت از شعر من قشنگتر است!
من چه گویم که در پسند آید؟ دلم از این غروب تنگ تر است!

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

دلم مثل دیواری می مونه که هنوز ایستاده، با آجرهایی که تک تکشون شِکَستَن…

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

پشت این بغض،

بیدی لرزان نشسته

که خیال میکرد با این “یادها” نمیلرز

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

میان آن همه الف و ب و مشق دبستان

آنچه در زندگی واقعیت داشت

خط فاصله بود…

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

«فریدون» این تویی؟ یا نقش دیوار، نه رنگ است این که بر رخسار داری
ز سیمای غم انگیز تو پیداست، که در سینه دلی بیمار داری
خطوط دفتر پیشانی تو، حکایت گوی روحی دردمند است
نگاه گرم و جاندار تو اکنون نگاه آهویی سر در کمند است
چرا دیگر در این چشمان خاموش، نمی بینم نشاطی از جوانی؟
نگاه بی فروغ و بی زبانت، نمی خندد به روی زندگانی
تو را زان مشت و بازوی توانا؛ چه غیر از استخوان و پوست مانده؟
اگر هم نیمه جانی هست باقی، به عشق و آرزوی دوست مانده
مکن پنهان،ز رخسارت هویداست، که شب را تا سحر بیدار بودی
تو را عشق این چنین بر باد داده، مگر از زندگانی بیزار بودی؟
هوای دلبری داری و شک نیست، که تیر عشق بر جانت نشسته
دل شیدای تو پیوسته با دوست، به عشق دوست از عالم گسسته
تو را گر عشق جان تازه بخشید، شرار رنج ها بال و پرت سوخت
وگر با ناامیدی پنجه کردی، غمی دیگر به نوعی دیگرت سوخت
تو می گویی بلای جان عاشق، شب هجران و غم های فراق است؟
ولی چشمان بی تاب تو گوید، بلای جان عاشق اشتیاق است
تو را چشمان این آیینه بی شک، هزاران بار با لبخند دیده
وگر صد ناروا کردی تحمل، کم و بیش از جهان خرسند دیده
چرا با محنت و غم خو گرفتی، چرا از یاد بردی خویشتن را؟
به روی تو در شادی گشوده ست، رها کن دامن رنج و محن را
ز فرط بیقراری می کشم آه، دلم از درد هجران در فشار است
نمی بینم دگر همصحبتم را؛ فریدون رفته و آیینه تار است

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش
که در این خانه دلی هست به هیچش مفروش!
چون به هیچش نفروشم؟ که به هیچش نخرند
هرکه بار غم یاری نکشیده ست به دوش
سنگدل، گویدم از سیم تنان روی بتاب
بی هنر، گویدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خیره بمیر
مخروش این همه ای طالب راحت! مخروش
آتش عشق بهشت است، میندیش و بیا
زهر غم راحت جان است، مپرهیز و بنوش
بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز
غم جاوید اگر خواهی، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا، خنده خورشید ببین
پیش از آنی که شود شمع وجودت خاموش!

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

باور نداشتم که در آن تنگنای غم، رحم آورد به زاری و عجز و نیاز من
ناگاه، چون فرشته رحمت فرا رسد، در رنج چاره سوز، شود چاره ساز من
او بود و عشق بود و صفا بود و آرزو، می ‌ریخت گویی از در و دیوار بوی عشق
حرف وفا به دیده و صد راز در نگاه؛ شیرین بود ز راه نظر گفت‌وگوی عشق
در چشم دلفریبش، غوغای شوق بود، غوغای شوق بود و جوانی و آرزو
رویای زندگانی جاوید، جلوه داشت، در پرتو تبسم آن ماه لاله‌رو
پیشانی‌اش‌: سپیدهٔ صبح امید بود، زیباتر از سپیده و روشن‌تر از امید!
سر تا قدم طراوت و زیبایی و نشاط، دست طلب به دامن وصلش نمی ‌رسید
آن‌جا که اشتیاق شرر زد به تار و پود، آن‌جا که دل کشید، به صد التهاب، آه
آن‌جا که لب نداشت توانایی سخن، آن‌جا که سوخت تاب و شکیبایی نگاه
آغوش باز کردم و در بر گرفتمش، با خرمنی شکوفه تر روبه‌رو شدم
دل‌ها صدای نالهٔ هم را شناختند، او محو عشق من شد و من محو او شدم
گلبرگ گونه‌های دل افروز او ز شرم، چون گونه‌های لاله تبدار می‌نمود
سر می‌کشید شعلهٔ آه من از نگاه، گویی میان سینه، دل آتش گرفته بود
او بود و عشق بود و صفا بود و آرزو، لبخند شوق بود و تمنای بوسه بود
بی تاب و بیقرار، نگاه گریز پا، هر لحظه سوی لعل لبش بال می ‌گشود
چون شبنمی که لغزد بر چهر یاسمن، لغزید روی گونهٔ او اشک شرم او
دستم به گرد گردن آن ماه حلقه شد، آمیخت آه من به نفس‌های گرم او!
دل‌ها تپید و راه نظر بست اشک شوق، بر جان بی شکیب، شرار تب اوفتاد
آغوش تنگ‌تر شد و بازو فشرده‌تر، لرزید سینه‌ای و لبی بر لب اوفتاد!

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

نیمه‌ شب بود غمی تازه‌نفس، ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو لرزندهٔ شمع، سایهٔ دسته‌گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت، سایه‌ای مضطرب و لرزان بود
چهره‌ای سرد و غم‌انگیز و سیاه، گوییا مردهٔ سرگردان بود
شمع خاموش شد از تندی باد، اثر از سایه به دیوار نماند!
کس نپرسید کجا رفت‌؟ که بود‌؟، که دمی چند در این‌جا گذراند‌؟
این منم خسته در این کلبه‌ ی تنگ، جسم درمانده‌ام از روح جداست‌؟
من اگر سایهٔ خویشم یا رب! روح آوارهٔ من کیست‌؟ کجاست‌؟

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

چون به کام دل نشد، دستی در آغوشت کنم
می‌روم تا در غبار غم فراموشت کنم
سر در آغوش پشیمانی گذارم تا تو را
ای امید آتشین، با گریه خاموشت کنم
ای دل از این شام ظلمت گر سلامت بگذری،
صبح روشن را غلام حلقه در گوشت کنم
بعد از این‌، ای بی‌نصیب از مستی جام مراد!
از شراب نامرادی مست و مدهوشت کنم

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

صفحه قبل1...1718192021...163صفحه بعد

CopyRight| 2009 , 3792.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران