$$$$ بوي ياس$$$$


 

اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!
یا پریشان شده ی موی پریشان شما، عفو کنید!


دست من نیست که عاشق شده احساساتم!
اینکه چشمم شده گریان شما، عفو کنید!


جان من چیست که قربانی عشقی باشد؟
جان صد طایفه قربان شما، عفو کنید!


من کی ام شعر بگویم، بکنم وصفِ شما؟
همه عمر شدم گرچه غزلخوان شما، عفو کنید!


این چه ذکریست که جاری شده بر رود لبم؟
کفر من له شده ی صولت ایمان شما، عفو کنید!


من کجا؟ میل پریدن ز هواتان بکنم؟
بند بند نفسم بسته به زندان شما، عفو کنید!


گرچه هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید!
اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!

 

..

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 22 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

گرچه زهرم دوست دارم بر لبانت باده باشم
دوست دارم در پی تو از نفس افتاده باشم

کفش هایت را بکن می خواهم از پایت ببوسم
گرچه مقصد نیستم بگذار خاک جاده باشم

دامنت را پهن کردم، چند رکعت از تو گفتم
می رود هوش از سرم وقتی سر سجاده باشم

دزدکی بوسیدمت وجدانم آرامش ندارد
بوسه ای دیگر بده تا آنچه بردم داده باشم

زندگانی پیچ و خم های زیادی دارد اما
یاد من باشد همیشه صاف باشم ساده باشم

بی خبر رفتی ولی هر وقت می خواهی بیایی
لااقل یک روز پیش از آن بگو؛ آماده باشم

 

 

..

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 22 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم

حال من حال پریشان قشنگی ست گلم

 

قبل از آنی که بیایی چه کـــویری بودم...!

زندگی با تو چه گلدان قشنگی ست گلم!

 

سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد...

فال ما داخل فنجان قشنگی ست گلم

 

نوحم از لطف تو بانو! که تمام عمـــــــرم:

«راه رفتن توی ‌دالان قشنگی» ست گلم

 

منِ لامذهبِ بی دین به تــــــــــو ایمان دارم 

خیلی این کفرِ من، ایمان قشنگی ست گلم...!

 

حاضــــــــــرم بنده ی چشمان سیاهت باشم

توی چشمان تو شیطان قشنگی ست گلم

 

یوسفم...! بوی تو کافی ست مرا... این دنیا،

با حضور تو چه کنعان قشنگی ست گلــــــم!

 

 

..

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 22 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

بیا تقسیم کن این فرصت ِ دیدار را با من

بغل کن زیر ِ باران عطر ِ گندمزار را با من

 

خدا فندک که زد با آذرخشش، پک بزن سنگین

 اگر شد دود کن یک نخ دو نخ سیگار را با من


 

اجاق از آتش ِ دل کرده ام برپا برای ِ چای

تماشا کن بخار ِ قوری ِ گلدار را با من

 

بخند و خانه را نقاشی از رنگ ِ لبانت کن

پر از رزهای ِ قرمز کن در و دیوار را با من

 

از آن صندوق ِ شاه عباسی ات آیینه را بردار

بخوان ابروی ِ عشق الدوله ی ِ قاجار را با من

 

سلامت باد ِ عمر ِ رفته ، لبهامان به روی ِ هم

بنوش این پیک ِ از مستانگی سرشار را با من

 

شلال ِ گیسوان ِ باد امضا کرده را وا کن

شبانه در میان بگذار این طومار را با من

 

اگرچه عادتت نامهربانی بوده از اول

بیا و مهربانی کن همین یک بار را با من

 

خداحافظ نگو که بی تو خیلی زود می میرم

نرو از پیش ِ من هرگز، نکن این کار را با من

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 22 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد

آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کرد

 

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیر مرا کشتن این پرده اول بود

 

هرکس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

 

یا کنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست

دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست

 

ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو

دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو

 

بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست

آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست

 

پشتم به پدر گرم و دنیا خود مادر بود

تنها خطر ممکن اطراف سماور بود

 

از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن

یک ذهن هزار آیا از چیستی آبستن

 

یک هستی سردستی در بود و عدم بودم

گور پدر دنیا مشغول خودم بودم

 

هر طور دلم میخواست آینده جلو می رفت

هر شعبده ای دستش رو میشد و لو می رفت

 

صد مرتبه می کشتند یک بار نمی مردم

حالم که به هم میریخت جز حرص نمی خوردم

 

آینده ی خیلی دور ماضیِ بعیدی بود

پشت در آرامش طوفان شدیدی بود

 

آن خاطره های خشک در متن عطش مانده

آن نیمه ی پر رنگم در کودکیش مانده

 

اما من امروزی کابوس پر از خواب است

تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است

 

نفرین کدام احساس خون کرد جهانم را

با جهد چه جادویی بستند دهانم را

 

من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت

وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت

 

اندازه اندوهم اندازه دفتر نیست

شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست

 

یک چشم پر از اشک و چشم دگرم خون است

وضعیت امروزم آینده ی مجنون است

 

سر باز نکن ای اشک از جاذبه دوری کن

ای بغض پر از عصیان این بار صبوری کن

 

من اشک نخواهم ریخت این بغض خدادادی ست

عادت به خودم دارم افسردگی م عادی ست

 

پس عشق به حرف آمد ساعت دهنش را بست

تقویم به دست خویش بند کفنش را بست

 

او مرده ی کشتن بود ابزار فراهم کرد

حوای هزاران سیب قصد منِ آدم کرد

 

لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کرد

آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کرد

 

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیر مرا کشتن این پرده اول بود

 

تنها سر من بین این ولوله پایین است

با من همه غمگینند تا طالع من این است

 

در پیچ و خم گله یک بار تو را دبدم

بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم

 

محض دو قدم با تو از مدرسه در رفتم

چشمت به عروسک بود تا جیب پدر رفتم

 

این خاصیت عشق است باید بلدت باشم

سخت است ولی باید در جذر و مدت باشم

 

هر چند که بی لنگر هر چند که بی فانوس

حکم آنچه تو فرمایی ای خانوم اقیانوس

 

کشتی و گذر کردی دستان دعا پشتت

بر گود گلویم ماند جا پای هر انگشتت

 

از قافله جا ماندم تا هم قدمت باشم

تا در طبق تقسیم راضی به کمت باشم

 

آفت که به جانم زد کشتم همه گندم شد

سهم کم من از سیب نان شب مردم شد

 

ای بر پدرت دنیا آهسته چه ها کردی

بین من و دیروزم مغلوبه به پا کردی

 

حالا پدرم غمگین مادر که خود آزار است

تنهایی بی رحمم زیر سر خودکار است

 

هر شعر که چاقیدم از وزن خودم کم شد

از خانه به ویرانه تکرارسلوکم شد

 

زیر قدمت بانو دل ریخته ام برگرد

از طاق هزاران ماه آویخته ام برگرد

 

هرچیز بجز اسمت از حافظه ام تف شد

تا حال مرا دیدند سیگار تعارف شد

 

 

گیجی نخ اول خون سرفه ی آخر شد

خودکار غزل رو کرد لب زهر مکرر شد

 

گیجی نخ دوم بستر به زبان آمد

هر بالش هرجایی یک دسته کبوتر شد

 

گیجی نخ سوم دل شور برش می داشت

کوتاهی هر سیگار با عمر برابر شد

 

گیجی نخ بعدی در آینه چین افتاد

روحی که کنارم بود هذیان مصور شد

 

در ثانیه ای مجبور نبض از تک و تا افتاد

اینگونه مقدر بود اینگونه مقرر شد

 

ما حاصل من با توست قانون ضمیر این است

دنیای شکستن هاست ما جمع مکسر شد

 

سیگار پس از سیگار کبریت پس از کبریت

روح از ریه ام دل کند در متن شناور شد

 

فرقی که نخواهد کرد در مردن من ، تنها 

 با آن گره ابرو مردن علنی تر شد

 

 

یک گام دگر مانده در معرض تابوتم

کبریت بکش بانو من بشکه باروتم

 

هر کس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

 

چیزی که شکستم داد خمیازه ی مردم بود

ای اطلس خواب آلود این پرده دوم بود

 

هر چند تو تا بودی خون ریختنی تر بود

از خواهر مغمومم سیگار تنی تر بود

 

هر چند تو تا بودی هر روز جهنم بود

این جنگ ملال آور بر عشق مقدم بود

 

هر چند تو تا بودی ساعت خفگان بود و

هی رد به زبان بود و دستم به دهان بود و

 

چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد

روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد

 

هر چند تو تا بودی دل در قدحش غم داشت

خوب است که برگشتی این شعر جنون کم داشت

 

ای پیکر آتش زن بر پیکره ی مردان

ای سقف مخدرها جادوی روانگردان

 

ای منظره ی دوزخ در آینه ای مخدوش

آغاز تباهی ها در عاقبت آغوش

 

ای گاف گناه ، ای عشق ، بانوی بنی عصیان

ای گندم قبل از کِشت ای کودکی شیطان

 

ای دردسر کشتار ای حادثه ی ممتد

ای فاجعه ی حتمی قطعیت صد در صد

 

ای پیچ و خم مأیوس دالان دو سر بسته

بیچارگی سیگار در مسلخ هر بسته

 

ای آیه ی تنهایی ای سوره مأیوسم

هر قدر خدا باشی من دست نمی بوسم

 

ای عشق پدر نامرد سر سلسله ی اوباش

این دم دم آخر را اینبار به حرفم باش

 

دندان به جگر بگذار یک گام دگر باقی ست

این ظرف هلاهل را یک جام دگر باقی ست

 

دندان به جگربگذار ته مانده ی من مانده

از مثنوی بودن یک بیت دهن مانده

 

ای مادر دلتنگم دلبازترین تابوت

دروازه ی از ناسوت تا شعشه ی لاهوت

 

بعد از تو کسی آمد اشکی به میان انداخت

آن خانم اقیانوس کابوس به جان انداخت

 

ای پیچ و خم کارون تا بند کمربندت

آبستن از طغیان الوند و دماوندت

 

جانم به دست توست آماده اعجازم

باید من و شعرم را در آب بیاندازم

 

دردی که به دوشم ماند از کوه سبک تر نیست

این پرده ی آخر بود اما غم آخر نیست

 

دستان دلم بالاست تسلیم دو خط شعرم

هر آنچه که بودم هیچ، اینبار فقط شعرم

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 22 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

فرض کن شک مثل آتش در تنت افتاده باشد

آتشی که با غرض در خرمنت افتاده باشد

 

فرض کن در شعرهایت زندگی کردی و حالا-

دفتر شعرت به دست دشمنت افتاده باشد

 

فرض کن در اوج خوشبختی بفهمی تیره بختی

عکس مردی دیگر از کیف زنت افتاده باشد!

 

فرض کن از حاشیه یک عمر دوری کرده باشی

ناگهان خون کسی بر گردنت افتاده باشد...

 


فرض کن یک لحظه قبل از رفتنت بر روی صحنه

اتفاقی، دکمه ی پیراهنت افتاده باشد!

 

فرض کن این فرض ها تقصیر تقدیر تو باشد

این که شک دنبال چشم روشنت افتاده باشد

 

آب دریای خزر کم خواهد آمد وقت شستن

لکه ی ننگی اگر بر دامنت افتاده باشد!

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 22 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

کسی با " موج " موهایت " کنار" آمد به غیر از من؟
کسی با هستی اش پای قمار آمد به غیر از من؟

کدامین سنگدل فکر شکار افتاد غیر از تو؟
کدام آهو به میدان شکار آمد به غیر از من؟

تمام شهر در جشن " تماشا " ی تو حاضر شد
تمام شهر آن شب ، در شمار آمد ، به غیر از من

برایت دستمال کاغذی بودم ، ولی آیا
کسی در لحظه ی بغضت ، به کارآمد به غیرازمن؟

مرا از" جمع " خاطرخواه ها " منها " کن ای " حوا "

تو را کافی است " آدم " هرچه بار آمد به غیر از من 

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 22 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

بهتر که خوشدل باشد وخوشگل نباشد،
بهتر که باب میل این محفل نباشد،

یا آب باشد ساده وشفاف یا خاک!
بهترکه ناخالص نباشد، گِل نباشد

ای کاش دیگربعدازاین درشهرهرکس،
میگوید از حق ، عاطل وباطل نباشد

تا لذت پروانگی یک کرم باید،
ارزش برای طعنه ها ، قائل نباشد

دل ، تُنگ آب و طعنه ، سنگ و بین مردم،
عادت شده ماهی کشی مشکل نباشد

دل را به دریا میزند دریا دلانه،
کشتی اگر وابسته ی ساحل نباشد

من طعنه ها را خوب میفهمم غمی نیست،
بهلول میداند چرا عاقل نباشد

پروردگارا یاریم کن تا دم مرگ،
روزی اگرچیزی شکستم ، دل نباشد...!

 

 

 محسن کاویانی

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 22 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

بغلت گریه ی خاموش چه حالی دارد

غزل و بوسه و آغوش چه حالی دارد!

 

من که یک عمر شکار توام ای کاش شبی

کبک من باشی و من قوش، چه حالی دارد!

 

غمزه ی چشم دل آشوب تو کم چیزی نیست

ناز ابروی تو هم روش، چه حالی دارد

 

دل دیوانه ی زنجیری من می گوید:

حبس در حلقه ی گیسوش چه حالی دارد!

 

عسلستان غریبی است گل روش ولی

عسل از شانه ی کندوش چه حالی دارد

 

طالع شورم اگر پرده بگرداند، آه

چنگ در تار سر موش چه حالی دارد

 

تار لطفی، غزل سایه - شب از نیمه گذشت -

سر من بر سر زانوش چه حالی دارد!

 

 

 

 

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: یکشنبه 22 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

هردم تویی , بازهـم تویی

وقتِ غــــــــ ـروب می شود 

 

مهتاب تو , ماه هـــم تویی

ناگــــــــــــــــه طلوع می شود 

 

بیچاره این روز و شبـــــــــم

درمن سکوت مــــــــی شود 

 

این بسترِ تنهــــــــــــــــای مــــن

هرجــــــــــــا هبوط می شود 

 

رامِ تــــــــــوام , دامــــم تویی 

این تن اسیــــــــــــر می شود 

 

حتی اگــــــــــــــــر در برزخش

گویند کــــــــــــــویر می شود

 

 

 

نویسنده: ssb ׀ تاریخ: شنبه 14 اسفند 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

صفحه قبل1...1516171819...163صفحه بعد

CopyRight| 2009 , 3792.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران