$$$$ بوي ياس$$$$


 

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان، چون «باد»

به «گرفتارِ رهایی» نتوان گفت آزاد

 

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت؟

«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

 

اینکه «مردم» نشناسد تو را غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

 

عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!

نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

 

چشم ، بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد


نویسنده: ssb ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 20 آبان 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

CopyRight| 2009 , 3792.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران